چه روز روشنی گذشت کنار تو، که پیادهراه صد بار رفتهی امیرآباد تهران کنارت پلیست یک سمتش میخورد به جلفای اصفهان و یک سمت به هر چیزی که در تهران خردسالیمان جا گذاشتیم. هر چه یادم میماند: برندگی شمشیر و سنجاق و پرندهای که بیحوصله پرید و پرهایش جا ماندند از لای مو، و روشنی نگاهش را به هوش چشمهای تو بخشید.
نگران نقشه نیستم. نگران کوچههایی نیستم که بارها بالا و پایین رفتم. نگران عابران و اشغالگران و رایت به دستها و فراموشی هم. بازار بهجتآباد با صف ماهیارائهها و کپههای غذای چینی روی هم شبیه خانهای از یک صفحهی بازی است. نگران خواهرانی نیستم که میپرند وسط شرحم از شیراز. کلمات در برابرت فرار نمیکنند. منسجماند. شکل میگیرند.
نگران چای میوهای نیستم که مزهی همیشه را ندارد، انگار صابون انگار فیروزه انگار گرد لاجورد انگار مستعار مستعمره مستطیل مستعان منصور منطقپریش منطقکش باشد. نگران معنی کلمات نیستم. که تو معنی همه را میدانی.
به یادم میآوری که قدمهایت تا کدام نقطهی اصفهان بردندت، و خاطرهی بستنیهای بلند روبروی پارک ملت گره میخورد با سینما و شراب و برج بستنی و سیب سبز و اسباببازیهای عاریهی پیادهراه آمادگاه با جغدی که زیادی غمگین بود، زیادی شیطان، زیادی دانا. از نو شش سالهام و هفده ساله و نه هنوز سی ساله شاید در برابرت.
و یادم میآوری که زمانی موهایم را با قلع از صافی بیمعنیشان در میآوردم.
تو ثابت میکنی که زندگی تصادفی و پرت نیست. همان گوشهی روشنِ وقتِ بازی، همان تکهی خنک روی دیوار وقتی آفتاب آخر خرداد میزد و مدرسه تازه تمام شده بود.
و بازگشت به خاطرهی کوههای خوی و رقصهای گرجی؛ با نگاهی شبیه پرندههای دم رفتن، آفتاب اول صبح، روشنی فانوس قهوهخانهی نیمهتعطیل جوباره.
خوشحالم که میشناسمت، و همهچیز را از نو در حضورت.
برچسب:
نویسنده: پرنیا بختیاری