به خرداد امسال فکر میکنم. روزی که بدون دعوا، با اشکهای زیاد، با پذیرش زخمهای روحی تازه جدا شدیم. حیاط چایکافهی ایرانشهر. شیرینی چای سفید و شوری اشک. بوسههای نصفه نیمه. آغوش محکم طولانی بی برگشت. قرار نبود بعدش همدیگر را ببینیم. ندیدیم.
و درست سه روز بعدش جنگ شد.
به اردیبهشت امسال فکر میکنم. جایی که توی بکاستیج آ-پ نشسته بودیم و کسی که صدای سازش تمام زندگی برایم الهامبخش بود فروتنانه پرسید "اشکالی نداره اینجا کنار گوشتون کمی دلنگدلنگ کنم؟" و میتوانستی ریفهای گیتار الکتریک را ببینی که بیش از صدا بودند. انگار بین پرههای انگشت آرش به تصویر و برق تبدیل میشدند.
و درست همان شب چیزها طوری پیش نرفتند که فکر میکردیم. هرچند در کل اجرای خوبی بود.
به جایی اواخر پاییز امسال فکر میکنم. شب تولدم. با بردیا و اد.ح لابهلای ستونهای دود سیگار برگ سالدار و مستی ملایم کهربا و پرتقال قدم میزدیم. غذاهای تند و پرادویهی پنتری. یاد مهمانیهای دورهی بچگی، خانهی فامیلها. تهران یا اهواز.
و درست از سه هفته بعد هر ایدهای که برای سال تازهی زندگیام داشتم خاک و خاکستر شد.
حالا؟
تاب میخورم. از میان نخهای گسستهی نگارهها پاره.
از تمام روزهای خوب و سخت و سیاه امسال.
از تمام ترسها و تهدیدهایی که رد کردم.
از حس آزادی بعد از بیرون آمدن از محل کار نکبتی قبلی.
از شبهای تمرین. صدای تنبک. لاین دیالوگهای اجرا. صدای بازیگران کارم. لحن و لهجهی هر کدام.
از پای کشمش بدون سادات که به این زودی خوب نشد.
از فریادهای نکشیده.
از ترس مرگ کسانی که دوستشان دارم.
از آغوشهای خالی مانده و گرسنگی لمس.
باید زنده ماند.
باید دوام آورد.
باید طی کرد.
حتی با دستهای خالی مانده از دست.
از چسب.
از کهربا.
از چوب.
از عود.
از عطر.
از ساز.
برچسب:
نویسنده: پرنیا بختیاری