چه روز روشنی گذشت کنار تو، که پیادهراه صد بار رفتهی امیرآباد تهران کنارت پلیست یک سمتش میخورد به جلفای اصفهان و یک سمت به هر چیزی که در تهران خردسالیمان جا گذاشتیم. هر چه یادم میماند: برندگی شمشیر و سنجاق و پرندهای که بیحوصله پرید و پرهایش جا ماندند از لای مو، و روشنی نگاهش را به هوش چشمهای تو بخشید. نگران نقشه نیستم. نگران کوچههایی نیستم که بارها بالا و پایین رفتم. نگران عابران و اشغالگران و رایت به دستها و فراموشی هم. بازار بهجتآباد با صف ماهیارائهها و کپههای غذای چینی روی هم ش
برچسب:
نویسنده: پرنیا بختیاری
در قابها تکههای تن آدمها در عکسهای قدیمی، گواه چیزی در گذشته هستند که نمیگذرد و تا در روز جاری امتداد مییابد. وضعیت بلاتکلیف تنها در میانهی قاب، پارچهی لباسها که از مد میافتند، عضلات زنده و جوان آدمهایی که نیستند حالا. استخوانهایی که در زمان آیندهی جسمها وا میترکند و رشد میکنند و بچهها را به پیری میرسانند.تا حالا به تن آدمها در قابهای قدیمی دقت کردی؟
برچسب:
نویسنده: پرنیا بختیاری
گمان میکنم که آنها که از ما در ذهنهایشان دشمن ساختهاند، بیش از دشمنان واقعی به ما آسیب میزنند. دشمنتراشی، چاه عمیقی از کینههای کور است. آنها که از هر چیز، چوب و دغا و دغل و خاطره دشمن میتراشند میلی به بازگشت به گذشته ندارند؛
که بهدنبال تنی کمجان، مترسکی کتکزدنی، چیزی کمهزینه میگردند تا تمام خشم خود را روی آن خالی کنند. اگر لحظهای آینهشان باشی، در اشکهایشان غرق میشوند و میگریزند و بهجای دیگری میروند. به درک.
برچسب:
نویسنده: پرنیا بختیاری
به خرداد امسال فکر میکنم. روزی که بدون دعوا، با اشکهای زیاد، با پذیرش زخمهای روحی تازه جدا شدیم. حیاط چایکافهی ایرانشهر. شیرینی چای سفید و شوری اشک. بوسههای نصفه نیمه. آغوش محکم طولانی بی برگشت. قرار نبود بعدش همدیگر را ببینیم. ندیدیم. و درست سه روز بعدش جنگ شد.
به اردیبهشت امسال فکر میکنم. جایی که توی بکاستیج آ-پ نشسته بودیم و کسی که صدای سازش تمام زندگی برایم الهامبخش بود فروتنانه پرسید "اشکالی نداره اینجا کنار گوشتون کمی دلنگدلنگ کنم؟" و میتوانستی ریفهای گیتار الکتریک را ببینی که
برچسب:
نویسنده: پرنیا بختیاری
برچسب:
نویسنده: پرنیا بختیاری
برچسب:
نویسنده: پرنیا بختیاری
برچسب:
نویسنده: پرنیا بختیاری
برچسب:
نویسنده: پرنیا بختیاری